سلام 
دیروز عروسی یکی از دوستام بود( یار دبستانی من
) .
حالا از شانس گند من نمی دونم چجوریاس هر وقت می خوام برم یه جایی هیچی ندارم
یعنی واقعا هیچی هیچیا ! نه کیف نه کفش نه لباس نه مانتو نه روسری ! هیچی مفلس مفلس
.
هر چی هم که دارم یا قبلا پوشیدم.
یا خیلی وقت پیش خریدم و نپوشیدم انداختمش کنارو دمده شده یا دلمو زده یا .....
خلاصه که عزیزان هیچی ندارم . دوهفته ی تمام همه جا رو زیر پا گذاشتم تا خیر سرم یه چی پیدا کنم 
( پاساژ پارسیان):
خاله مریم یه ریز داره در مورد دعواش با زن داییم حرف می زنه منم چشمم به لباسا و مغازه هاست و فقط می گم : اوهوم .... آره ....آخی....حق با توهه....
چشمم می خوره به یه سارفون خوشگل مشکی و که روش خیلی قشنگ کارشده به مریم نشونش می دم میگم این چه طوره؟
می گه : بی اصول اینکه به درده عروسی نمی خوره مگه میخوای بری مهمونی
. من : آخه خاله خیلی خوشگله
بیا بریم قیمت بگیریم
.
فروشندهه ( یه پسرسوسول قرتی با هفت کیلو آدامس تو دهنش
)
می گم : آقا میشه اون سارفون رو بیارید پرو کنم ؟.
فروشنده : خانم اگه مطمئنی می خریش بدم پروش کنی !
من : یعنی که چی ؟ من به شما هیچ تضمینی نمیبدم که حتما بخرمش. پنجاه پنجاهه تا نپوشم نمیتونم نظر بدم
!
فروشندهه : نه دیگه این جوری نمی شه .
آی حرصم می گیره می خوام از مغازه این گند دماغ برم بیرون که می گه : این دامنا رو تازه آوردم اگه میخواین یه نگا بهشون بندازین !
وای فوق العادن هم رنگاشون هم مدلاشون 
. چند تاییش رو انتخاب می کنم و به فروشندهه می گم میشه سایز منو بدین .
فروشندهه : حالا اینا رو پرو کن .چون تو پری سایز پایینتربپوشی بیشتر بهت میاد
با حرص می رم تو اتاق پرو وبا خودم می گم : حیف که دامنه چشممو گرفته اگه نه نه ازت خرید میکردم نه میزاشتم کسی دیگه بیاد ازت خرید تا حالت گرفته شه بچه پررو
.
وقتی میپوشم در اتاق پرو رو یه خورده باز می کنم که خالم بیاد ببینه .
مریم می یاد جلو می گه : واااای محشره الا چقدر بهت می یاد که یهویی نمیدونم چی میشه خاله احساساتش گروپپی می زنه بالا 
مریم : قربونت برم الاجون فوق العاده شدی
.
من : اگه اینو بخرم باید یه تاپ ستشم بگیریم
.
خاله مریم : هر رنگیشو بگیری بهت می یاد ... 
دیگه نمی شنوم خالم چی می گه ....فقط دارم بالا سر خاله مو نگاه میکنم

فروشندهه مثه چی کلشو کرده تو ....
استغفراله مردک .....
میخوام همونجا خفش کنما
رو کرده به من و می گه : تاپ زیاد دارم برات ست می کنم .
خدا رو شکر خالم کاملا جلوم وایساده از بس شوکه شدم می گم : بله بله
. فروشندهه : جوونی باید شاد بپوشی ...
مریم انگاری تازه فهمیده چشام داره بالا سرشو نگاه می کنه بر می گرده مرتیکه ی چش دریده ی پشت سرش رو می بینه و
شترققققققققققققققققققققققققققق
در اتاق و می بنده .
ولی مگه فروشندهه از رو می ره؟!!!!!!!!
از پشت در بسته با من حرف می زنه : حالا واسه چه جور جایی می خوایش؟ .
من تودلم : به تو هیچ ربطی نداره تا نزدم له و پهت کنم این دهنتو ببند ...
دامنه رو می خرم و میام بیرون مغازه در حالی که دارم به تمام اجداد مرده و زنده ی پسره فحش می دم

مکان :عروسی محبوبه جونم
با بچه ها کلی رقصیدیم
از خاطرات مدرسه و دانشگاه و معلما گفتیم
هر هر وکر کری راه انداخته بودیما
یه دفه سودی رو کرد به سین سین گفت خانمه رو نیگا
سین سین : کجا رو میگی ؟
.
سودی : همونی که رو به رو نشسته 
دیدیم یه خانمه با دخترش نشستن و دارن با دست ما رو نشون میدن و پچ پچ میکنن بچه هام شروع کردن آره خبراییه و.....
بدبخت یه ذره سنگین تر بشین میپره ....
پس فردا مادرشوهرته و پاشو برو جلو ازشون پذیرایی کن عزیز شی .
سین سین : وا
خدایا توبه من جون ندارم خودمو جمع کنم بعد پاشم از تیر و طایفه ی شوهر پذیرایی کنم اونم مادر شوهر
!!
اصلا به من چه خودش باید بلند شه از خودش و من که افتخار دادم زن پسرش شدم پذیرایی کنه
. خلاصه داشتیم کلی مسخره بازی در میاوردیم و میخندیدیم که ......
خانمه دید داریم نگاشون میکنیم نه گذاشت نه برداشت پاشد بیاد سمت ما که بچه ها همه زدن زیر خنده
حدسه درست بود
.
خلاصه خانمه اومد پیش سین سین و گفت دخترم !
سین سین : بفرمایین
خانمه :شما نوه بی بی رقیه حسن علی نیستین؟
ماها اینجوری بودیما 



سین سین : جانم؟؟!!
سین سین که کم شیطون نیس حس شیطنتش یه لحظه گل کرد
و به خانمه گفت:ااااا شما از کجا میشناسیدشون ؟
خانمه : اون روزا مادر بزرگت صابون درس میکردن و میوردن دم خونه ها میفروخن .منم خدا بیامرزا تا قبلی که خونمونا عوض کنیم میشناختمش .خدا رحمتش کنه.
خانمه :باید دختر اصغر باشی .ماشالا چه بزرگ شدی .خیلی شبیه باباتی
سین سین آروم میگه : الا اگه مامانیم بفهمه یه روزی صابون پز بوده فک کنم خودکشی کنه
فک کن مامانی من با این قیافه صابون بپزه

خانمه : دخترم حالا چند سالته؟
سین سین :۲۱ سال
خانمه :چند کلاس خوندی ؟
سین سین : تا کلاس ۱۲ 
بیوین دخترم من یه پسر دارم که ......۲
ساعت تمام اندر وصفیاتش میگفت و من داشتم از خنده میمردم ......
.
خانمه هی داشت میگفت سین سینم هی جواب میداد
.دیگه آخراش داشتم از خجالت جلو این زن ساده آب می شدم
.
دیدم این دختره داره خیلی پیش میره رفتم دست به دامن مامانم که بیا این گند و راست و ریسش کن این سین سین دیوونه شده 
دیگه مامان بدبختم اومد یه جوری سر و تهش مساله رو هم آورد .ولی جاتون خالی چقد منو و سین سین فحش خوردیم
ولی به خدا من تقصیری نداشتم مامانم به در میگفت دیوار بشنوه