روزگار ارشمیدوس :
امروز ۴۰۰ صفحه فیزیو لوژی امتحان دادم .به معنی واقعی خودمو کشتما ولی ارزششو داشت یه فیزیولوژی۲۰ تو کارنامه چه ها که نمیکند
.وای خدا جون مرسییییییییییییییییی![]()
راستی خداجون میشه امتحان بهداشتم بیای کمکم
آخه استادش ...![]()
کار خدا همه جام عامل نفوذی داره
.هیچیم نمشه گف خاتونوک راس میزاره کف دستش![]()
فقط خاتون . جون ما بیا و این باباتا یه کلاس دستور زبان فارسی بفرسش .بابای همه رو دراورده با این متن نوشتنش.
جمله ها شم خو ماشالا یا فعل نداره یا ...
.
چی بگم که هر کلمه ای تایپ میکنم یه نمرم میپره ![]()
بعد یه هفته زنگ زدم به خاتون فقط مکالمه و حال کنین ![]()
ارشمیدوش
: سلام خاتون جون خوبی؟نمیدونی که چقده دلم واست تنگیده بود![]()
خاتون: سلام .زنگ زدی نمونه سوال بیسونی
؟ها؟همون اول گفته باشمت عمری![]()
کور شی بیشینی بوخونی 
من حق نا حق نمکنم
.تازشم بابام سوالاشا تو دانشگاه طرح مکنه .همونجام صحیح مکنه.
تفهیمه؟
ارشمیدوس : بابا زنگت زدم بگم حالم خوبه. مرخص شدم
.
گفتم گناه داری هلک هلک نری تا بیمارستان![]()
هااااااااااا .اگه اینطریه باکیش نی 
راسی بیبینم تو زنگ زدی یا من؟![]()
ااااااااا تو زنگ زدی؟پس باکیش نی
.
چه خبر بچا داری؟فهمیدی مژده رفته دندون؟بچا مخواسن برن مدرسه توام میری؟
نمیدونی خو امروز یه نفر زنگم زد داشت پشت تیلیفون 
ارشمیدوس:یعنی فقط اینجور وقتا یاد من مکنی
یک ساعت بعد
چی چی مگفتم؟
ها یادم اومد نمیدونی خو .....
ارشمیدوس: خاتون جون من برم یه سر تیلیفونو ببرم حوض خونه صفاش دم و بر گردم
خاتون: هیششششششششششششش حالا یه بار تو زنگ زدیه چقه گدابازی در میاری![]()
ارشمیدوس:![]()
۲ساعت بعد
ساعت ۸:۳۰ شب
بابای ارشمیدوس
: پسر گلم
!ارشمیدوس ! جقله ی بابا قند عسلکم
(عارفه ی آتیش پاره و میگن .ما از این شانسا نداریم
)
عارفه بابایی یه دقه بیا کارت دارم.
عارفه: من وقت ندارم بابا.! دارم کارتون میبینم .هرکی با من کار داره خودش پاشه بیاد .![]()
بابا: اااا بابایی لابد کارت دارم دیگه .میخوام راجع به موضوع مهمی باهات حرف بزنم![]()
عارفه: الان اصلا تریپ حرف نیس !برام پی ام بزار بعدا میرم میخونم!!!
بابا: بچه میگم پاشو بیا یعنی بیا .فهمیدی؟
عارفه: خیلو خوب حالا واسه من دور برمیداره![]()
بابا آرامش خود را باز میابد و خطاب به فرزندانش:
اونم اینه که .....
در این لحظه عارفه مثه تارزان میپره وسط
شیطون خاستگار واسم اومده؟![]()
بچه دهنتو ببند .خف بیگیر بزار حرفمو بزنم
عارفه : مگه مساله ای سرنوشت ساز تر و مهم تر از امر خطیر ازدواجم هست؟![]()
داداشی : عارفه ساکت میشی یا بیام دهنتو گل بگیرم ![]()
عارفه: اااااااااااااا بابا ببین چقد این نردبونت بی ادبه بسکی لوسش کردی ![]()
ببینین عزیزای بابایی میخوام اسمتونا واسه حج بنویسم منتها گفتم از خودتون بپرسم ببینم نظرتون چیه؟
ارشمیدوس: مرسی بابایی راضی به زحمت نیستیم
.
برادر ارشمیدوس: منم همینی که الا گفت![]()
عارفه:بابا دوست دارم طغار طغار
راسی میشه واسه من 2 تا اسم بنویسین؟
چرا دوتا؟؟؟؟![]()
پس شوهرم چطور
؟
بچه خجالت بکش تو که شوهر نداری!![]()
شوهر ندارم دل که دارم
.
اگه این الا نبود من تا حالا هزار باره عروس شده بودم .الهی بمیری همش تقصیره توهه ![]()
این رسم و رسومات دست و پا گیر ......
بچه خجالت بکش نگاه به سن و سالت کن؟
مگه به سن و ساله؟
.معلممون میگف حضرت فاطمه 9سالش بوده عروس شده .منم سال دیگه 9سالمه دیگه اگه این الا نبود.....![]()
منو داداشم دیگه اینجوری بودیما![]()
![]()
بابای ارشمیدوس : پر رو واسه من دم دراورده
عارفه :بابا صداتو واسه من بالا نبرا
شوهر کجاش بده؟![]()
خانم تریپ قهر برداشتن و شترخخخخخخخخخخخخخخخ درو کوبیدن![]()
همش بلدن منو دعوا کنن
اگه بده چرا خودتون داماد شدین؟هان؟![]()
![]()
فقط بلدین زور بگین
پس چرا مامان عروس شده؟؟
وصدای گریه ی عارفه بود که شنیده میشد .![]()
حالا این وسط منو داداشم بودیم که از خنده دیگه ریسه میرفتیم![]()
![]()
![]()
که یه دفعه دیدیم اه اه بابا سمت ما خیز برداشته ....
نوشته شده توسط ارشمیدوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 21:10 موضوع | لينک ثابت
سلام
بار الهي اين فراق چه طولاني گشت و دلهاي منتظر چه شبهايي به انتظار سپري کرد![]()
اما دوستان...مژده مژده...که نداي يار بار ديگر بر تک تک سلولهاي اين وبلاگ جان گرفت![]()
چه حال !چه خبر !دیدین زود برگشتم
هیچیم نبود فقط میخواستن بدن منو سوراخ سوراخ کنن![]()
خودت آبکشی بیتربیت...![]()
ولی نمیدونین چه حالی میده انقده ناز آدمو میکشن
![]()
خلاصه که بعد اینکه انقده چزوندنم گفتن هیچیت نیس و کمتر هرس بخورو ریلکس باش
حالا فک کنین من ریلکس تر باشم چی میشه![]()
خلاصه که من این روزها حسابی مشغول درس خوندنم
آخه پنجشنبه امتحان فیزیولوژی دارم
درس های ما هم که قربونش برم سخت
عجب گیری افتادیما ! بچه نونت کم بود آبت کم بود این پزشکی انتخاب کردنت چی بود ! همون می رفتی معماری می خوندی که اونهمه دوسش داشتی
!
آخه می خوام برم لباس بخرم بس که به فکر درسام خیابونه یه طرفه رو می رم تو
می خوام کفش بخرم کفشه رو شبیه ا ت م و ئ ی د می بینم
.... میخوام مرغ بخورم یاد رشته های فیبرین می افتم...
میرم مهمونی ۱۰۰ جور ناهنجاری و مریضی تو این بدبختا میبینم. ![]()
چند وقت پیش رفته بودم کتابفروشی به خانمه گفتم ببخشین شما آکاندروپلازی دارین؟![]()
خانمه میخواس بکشتم
اگه چند دقیقه دیگه وایساده بودم لنگ کفش بود که نثار فرق مبارکم میشد
مام فرار و بر قرار ترجیح دادیم![]()
خب بگو تو که اینقدر به فکری چرا نمی خونی ؟؟!!
حالا بدبختی اینجاست که اگه قرار باشه یه بار دیگه هم انتخاب کنم بازم می رم سراغ پزشکی ! عاشقم دیگه خیر سرم
! فقط موندم این استاد فیزیومون چطوری در عرض سه هفته کل مبحث فیزیو ی اعصاب رو درس داده که من نفهمیدم
خب درسته که یکی در میون کلاسا رو می رم ولی این دیگه خیلی ضایعست که از اینور اونور بشنوم فلان مبحث تموم شده
!بعد میگن آدم عصبی نشه.آخه مگه این استادای عقده ای میزارن![]()
میبینین که این یه هفته چه به روزم آوردن![]()
این چند روزم خیر سرم مریض بودمو هیچی نخوندم![]()
درس و ولش
بزارین از خاطرات بیمارستان و دکتراش و سرک کشیدنای ارشمیدوس به بخشای مختلف واستون بگم
:
بیمارستان شهید صدوقی.بخش اطفال!ارشمیدوس در حال فضولی
:
آمار مراجعین به اورژانس:هوارتا مورد در روز در خوشبینانه ترین حالت ممکن!![]()
بیشترین شکایت:اسهال و استفراغ
ـآقای دکتر,پسرم گلاب به روتون دیروز اسهال داشت,از امروز میاره بالا!
ـآقای دکتر,دختر بچم دیروز میاورد بالا,از امروز گلاب به روتون اسهالم داره!![]()
ـآقای دکتر,بچم از دیروز هم میاره بالا هم اسهال داره!
ـآقای دکتر,پسرم از دیروز همش داره استفراغ میکنه,استفراغش هم رنگ بدی داره,حمید جان جلوی دکتر بیار بالا,انگشتتو بکن تو دهنت,آفرین مامانی,روی آقای دکتر نریزیها!![]()
ـآقای دکتر,این نوزادمون چهار روزشه,از دیروز هم اسهال شده,اسهالش هم بوی بدی میده(دکتر:مگه اسهال خوشبو هم داریم؟انتظار دارید بوی آزارو بده؟!
)
پدر بچه:خانم این پوشاک بچه را باز کن آقای دکتر بو کنه!

ـخانم,تب بچتون بالاست,باید براش شیاف استامینوفن بذارید.
مادر:دکتر دلم نمیاد,یعنی راستیتش بلد نیستم,میشه خودتون بذارید !!
نتیجه:پیشگیری,تنظیم خانواده,زندگی بهتر,اسهال و استفراغ کمتر![]()
یه پیرزنه تو اتاق کناری به دکتر میگفت, بدنم زوزه می کشه.کسی میدونه زوزه کشیدن بدن به چه معنی است؟!!
....
راستی گلی جون از بابت شکلاتات خیلی ممنون ولی کاشکی جلو همه بیرون نیاورده بودیش
مثه قحطی برگشته ها تو یه چشم به هم زدن همشو بالا کشیدن![]()

ودر آخر جا داره از همه ی دوستا و آشناهای دور و نزدیک که لطف داشتن و حضورا شفاعا تلفنا کامنتا مسیجا آف لاینا و بالاخره از هر طریق ممکن ادعای دل تنگی برای ما کردن و احوال ما رو جویا گشتن تشکرات ویژه را داشته باشم![]()
نوشته شده توسط ارشمیدوس در دوشنبه 1387/04/10 ساعت 16:14 موضوع | لينک ثابت
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
نذر کردم گر ازین غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

اومدم واسه یه مدتی خداحافظی کنم .مثل اینکه بیمارستان و دکتراشم طاقت دوریه منو ندارن.یه ماه اونور عید .حالام.....![]()
واسم دعا کنین .نمیدونم چرا بین این همه آدم من؟؟!!!!آخه این انصافه؟!!
ناشکری نمیکنم حتما صلاح و مصلحتی بوده![]()
یه مدتی بستریم ولی وبلاگمو تعطیل نمی کنم فعلا دست داداشمه.
شاد و سبز باشین![]()
![]()
پی نوشت :واسه ملاقاتی لطفا سوسول بازی در نیارین کمپوت و شیرینی به دست بیاینا
من لواشک و پفک و بیشتر میپسندم
.
بدین خاتون ته موندهاشو بهم ارجاع میده![]()
نوشته شده توسط ارشمیدوس در پنجشنبه 1387/04/06 ساعت 23:29 موضوع | لينک ثابت
دوتا خاطره که شنیدمو امروز می خوام واستون تعریف کنم:
۱ـ یکی از استادا می گفت چند سال پیش برای درس تشریح شدیدا با کمبود استخوان مواجه شده بودن تا جایی که خود استادمون به بچه ها پیشنهاد می کنن هر کی بتونه یه مقدار استخوون انسان برا دانشگاه بیاره نمره خوبی پیش ما و بقیه اساتید داره .
فکر می کنین دانشجوهای همیشه در صحنه که هلاک ۲۵ صدم نمره هستن وقتی با پیشنهاد چند نمره مواجه بشن چی کار می کنن؟
دقیقا درست حدس زدید
حاضرن زنده زنده آدم بکشن و استخووناش رو با دست بکنن و به دانشگاه اهدا کنن
ولی ظاهرا پسرهای اون کلاس خیلی رقیق القلب بودن و گزینه آدم کشی رو کنار می زارن و می رن سراغ گزینه بعدی .
چند تا از پسرها قبل غروب می رن تو یکی از قبرستون های قدیمی شهر
و شب که می شه می رن سراغ قبرها و شروع می کنن به کندن و ظاهرا داشتن به نتایج مطلوبی هم می رسیدن تا اینکه پیرمردی که مسئول قبرستون بوده اینا رو می بینه 
و به پلیس زنگ می زنه و دیگه کار می کشه به حبس موقت و ....

هر چی این بدبخت ها هم کارت دانشجویی شون رو نشون می دن که والا بلا ما به خاطر بی استخوونی دانشگامون به این راه کشیده شدیم و هدفی جز ارتقای سطح مواد و مصالح دانشگامون نداشتیم و...
افاقه نمی کنه
.
تا اینکه رئیس دانشگاه شخصا وارد عمل می شه
و می گه مشکل از ما بوده نه از دانشجوهای محترم !
و خلاصه با دوندگی رئیس دانشگاه
و اساتید عزیز این جوانان غیور به صحنه علم و دانش برمی گردن(حالا تو یه قبرستون قدیمی چقدر بیل زدن تا به یه استخوون تجزیه نشده برسن خدا می دونه
!)
۲ـاستاد فیزیک میگفت:نمیدونین سر جلسه هاتون چیا که نمیبینم.![]()
. دو ساعت شکنجه آور مجبوریم تماشاتون کنیم . تماشای نوشتنتون ؟! ![]()

یکی در حال کندن جوشهای صورتشه
. تا همشون رو به خون نندازه بیخیال نمیشه که.
یکی در حال تمیز کردن و تخلیه گوشهاشه و تا مغز سرش رو تخلیه میکنه .![]()
یکی موهای سرش رو حضور و غیاب می کنه.![]()
یکی داره ناخوناشو صفا میده.
یکی شونصد بار بار خمیازه میکشه ولی از رو نمیره و تا آخر جلسه میشینه ( احتمالا منتظر الهام یا وحیه )
یکی با خودکار روی میز ریتم میگیره
.
یکی سرش مثل رادار می چرخه .
یکی دستش رو سایبون چشماش کرده که مثلا من نبینم داره از رو بغل دستیش تقلب می کنه
.
یکی دستش رو جلو دهنش گرفته تا وقتی با کناریش حرف می زنه من متوجه نشم .![]()
یکی . . . 
چی بگم والا خودتون بیشتر خبر دارین...![]()

مواظب خودتون باشید واسه منم دعا کنین امروز نهنگی پوستمونو کند
.
خدا جون کی بشه از دست این طالبی خلاص شیم
طالبی الهی حالی دیه کپک زنی با این سوالات
....
نوشته شده توسط ارشمیدوس در شنبه 1387/04/01 ساعت 13:57 موضوع | لينک ثابت
سلام .
دیشب خواب دیدم تو یه دشت بزرگی نشستم و گریه می کنم
بعد یه پیرمردی
اومد بالای سرم گفت : چیه دخترم چرا گریه می کنی ؟![]()
من : واسه امتحانام خیلی سخته !
پیرمرد : برو آپ کن دلت وا شه اینجوری دل دوستات رو هم شاد می کنی و دعای خیرشون تو رو از خطر افتادن و بی آبرویی نجات می ده .
من : چشم پدر جان فردا آپ می کنم
.
پیرمرد : خیر از جوونیت ببینی دخترم حالا دستات رو بیار جلو تا جایزت رو بدم
.
منم دستام رو بردم جلو و پیرمرد چند بار عصاش رو تو هوا چرخوند و عجی مجی گفت و عصاش رو گرفت طرفه دستم و یه بسته آدامس ریلکس کف دستم ظاهر شد
و بعد پیرمرد غیب شد .
و این شد که در این روزای سخت و نفس گیر تصمیم گرفتم آپ کنم
. چی کار کنم پیرمرده با یه آدامس نمک گیرم کرد نمی تونم که نمک بخورم و نمکدون بشکنم
.
نه خداییش اینم شد زندگی
؟
۳ روزه دارم ۷ صبح از خواب پا می شم و تا شب درس می خونم.مردم دیگه
.
واقعا این همکلاسی هام که همیشه ی خدا برنامه زندگیشون همینه چه جونی دارن که کم نمی یارن !
من که چند روزه شبانه روز درس می خونم رسما اعلام می کنم کم آوردم
.
خدا کنه وبلاگم رو اساتید محترم هم بخونن و بفهمن که الهی قربون خودتون و اون سوالای سختتون برم
مگه شماها خودتون یه روز دانشجو نبودین پس چرا اصلا ماها رو درک نمی کنید
؟
چرا سوالای فضایی می دین
؟ چرا توقع دارین همه ی اون کتابای چند کیلویی رو واو به واو از حفظ باشیم
؟ چرا دلتون برای ما نمی سوزه
؟ چرا اینقدر عصا قورت داده و خشنید
؟ والا دنیا دو روزه اینقدر تو این دنیا برای ما سخت نگیرید تا خدا هم اون دنیا براتون سخت نگیره
!
امروز امتحان زبان داشتیم بعد از سه روز شب زنده داری و ریاضت کشی صبح نزدیک بود دیر برسم
.
دانشگاهم که امروز حسابی شلوغ پلوغ بود و به غیر از فنچ های علوم پایه و فیزیوپات ها
پیرشده های سال بالایی هم تشریف داشتن و خلاصه بعد از کلی دوندگی در مسیر و خوردن به بیست هزار دانشجو در حیاط و راهرو و تحمل کردن نگاههای چپ چپ و غرولند به معنی اینکه دختر مگه کوری جلو چشمت رو نگاه نمی کنی
بر صندلیمان حاضر شدیم و امتحانمان را با موفقیت به اتمام رسانیدیم
.
جمیعا بگید ماشالاااااااااااااااااا 
![]()
بعدشم شاد و سرخوش با فسقل رفتیم از کتابخونه کتاب ژنتیک بگیریم که فاطی جان
مثه تارزان پرید وسط و فسقل رو دستگیر کرد و برد بازداشگاه موقت که چرا مانتوت کوتاهه !! خلاصه منم که فردین زمانه
آخره معرفت و مرام رفتم حراست که شما را به امواتتان دوستم رو آزاد کنید بیچاره گناه داره چند روزه نخوابیده رحم کنید
. جناب حراستیه محترم یه نگاه به سر تا پام انداخت که یعنی تو یکی ساکت![]()
و دهان بنده محکم بسته شد
و اونقدر مظلوم شدم
که دلش سوخت و فسقل رو آزاد کرد .
امتحان بعدیمون ایمونولوژیه خداوند را همی شکر بسیار گویم که این درس بسیار سهل و آسونه
و موقع خوندنش صد جور لعن و نفرین بر خودم می فرستم که مگه جونت رو از سر راه آورده بودی که این رشته رو انتخاب کردی
!!!
کلی برنامه ریزی کردم برا بعد امتحانام
!
یه عالمه کتاب نخونده یه عالمه فیلم ندیده بدمینتون (ناسلامتی یه روزی قرار بود مدالش رو بیاوریم
) ویلون
کلاس خوشنویسی که همیشه آرزوش رو داشتم ولی وقتش رو نداشتم و .... این امتحانای لعنتی که تموم شه می رم سراغشون دلم واسشون تنگیده یا بهتر بگم دلم واسه خودم تنگیده
.
مواظب خودتون باشید و برام دعا کنید . بای ![]()
نوشته شده توسط ارشمیدوس در شنبه 1387/03/25 ساعت 20:22 موضوع | لينک ثابت
یعنی درست نمیشه که هیچ، ترم به ترم هم داره بدتر میشه.
البته بدتر که نه، اصولی تر! سازمان یافته تر!
از اول ترم، همه ی کتابارو ردیف میکنیم. همه ی جزوه ها رو جمع میکنیم؛ جزوه های هر درس جداگونه دسته بندی میشن. در جای خشک و خنک نگهداری میشن. از دسترس کودکان دور نگه داشته میشن. در معرض نور خورشید قرار نمیگیرن. خلاصه همه ی تدابیر لازم اتخاذ میشه تا شب امتحان که بهره برداری شه ازشون...![]()
احتمالاً از ترم بعد، بارکد گذاری هم میکنیم!
یه روبان هم میزنم به جزوه ها که شب امتحان، موقع افتتاحیه، روبان هم پاره کنیم! لابد آخوند هم باس بیارم واسه تبرک، آره؟! نه، نمیخواد، خودم ریش میذارم دیگه...!![]()
تراوشات ذهنی شب امتحان یه دانشجو :
، شب شبی بیکران بود
دفتر و جزوه مان پاره پاره ،
چشم ها خیس و گریان ،
ز استاد و نمره بسی ترسمان بود !
غریبه که نیستی عزیزم ،
شب شب امتحان بود ...
* * *
شبی آمد که یادی از خدا بود !
در آن شب جملگیمان پاک و زاهد ،
دل از یاد رخ دلبندکان گویی جدا بود !
نماز و سجده و اسماء اعظم
به یاد روزهای بی خیالی ،
جدا از خنده و دیوانگی ها ،
کنون « العفو یا رب » توبه مان بود !
* * *
ولی امشب یه جور دیگری بود
خودمان نیز می کردیم تعجب !
چرا امشب دگرگون حالمان بود ؟
ز چه رفتارمان چون آدمان بود !
* * *
میان جزوه های نانوشته ،
میان درس هایی که نخواندیم ،
چه ساعت ها که با خود فکر کردیم ،
چرا خاک سیاه بر سر فشاندیم ؟!
چرا کاری بکردیم ما که امشب ،
چنان چون خر به گِل اینگونه ماندیم ؟!
* * *
فرار عقربه از چنگ ساعت ،
همی بگذشت پی در پی دقایق
زمان چابک تر است انگار امشب
و ما را حالتی چون غرقه قایق !
* * *
هنوز از این کتاب فصلی بمانده ،
هنوزم جزوه ها ناخوانده مانده ...
* * *
و این درسی که دشمن بود آن شب ،
همان درسی که پیچاندیم استادش ، همان بود !
همان « بیخیک بابا ، جدی نگیرش » !
همان که گفتیم « آسان است » ، همان بود !
* * *
خروسخوان از سحر فریاد می داد
دگر اکنون شبمان رفته بر باد
سیاهی رخت بر بسته از این شب ،
سپیدی سحر می کرد بیداد !
و ما دلهایمان در سینه لرزان ،
و ما دستان و پاهامان ، رعشه
فشار خونمان هر دم می اُفتاد !
* * *
چقدر نا آشنایند این سوالات !
چه بد خط می نویسد آن جلویی !
چه برقی میزند چشم مراقب !
چه خون آشام مانند است استاد !
* * *
در آن هاگیر و واگیر از درونم ،
شنیدم که ندایی ناله سر داد
در آن آشفته بازار ندامت ،
صدایی این چنین می کرد فریاد :
خودت کردی که لعنت بر خودت باد
پی نوشت :
همکلاسی عزیز اگه حرفی برای گفتن داری ؟میشه رو در رو گفت! خیلی دلم میخواد بدونم هدفتون از این بچه بازی ها چیه و چه مشکلی دارین ! اولین نفر از دانشگاه نیستین که این وبلاگ رو می خونی و مطمئننا آخرین نفرم نخواهی بود ولی مطمئن باش اولین نفری هستی که همچین نظرایی برام می زاری !
جدا خودت خندت نمی گیره ؟حرفی داری تو دانشگاه میشنوم.اینجوری یقین داشته باش که با دیدن اسم (م.ر)یا (عاشق پیشه ) و یا هر اسم مشکوک دیگه ای و خوندن اولین کلمه ی بی معنی از هر کامنت دیلیت می کنم و تمام سعیت برای حرف زدن از بین می ره پس بهتون پیشنهاد می کنم وقت من و خودتون رو اینجوری تلف نکنین ! چرا نمیخواین باور کنین ماها دیگه بزرگ شدیم .
همه جورشو دیده بودیم جز این موردو!!!!
نوشته شده توسط ارشمیدوس در یکشنبه 1387/03/19 ساعت 0:58 موضوع | لينک ثابت
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژ
ویژژژژژژژژژژژژژزززز
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژزززززززززززز
اینا صدای چیست ؟
صدای ماشین هایی است که دارند از جلوی ما رد می شوند.که در بینشان همکلاسی های ما هم رویت می شوند.
ما کجاییم؟
ما زیر افتاب سوزان ظهر (البته دقیقا زیر افتاب نیستیما یه نیمچه درختی هست مثلا زیر سایه اونیم)منتظر یک عدد تاکسی ناقابل می باشیم....
البته خط واحد هم قابل قبول است.اینجا خیلی بد مسیر است.![]()
دوباره ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
بیب بیب ...!!(یکی از بچه سوسولا واسمون بوق زد و زبون در آورد.)![]()
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژز
ویژژژژژژژژژژژژژژژژزز
بی پول شماره 1: این فلانی رو دیدین هر روز با یه ماشین می یاد دانشگاه ......
بی پول شماره 2: خب اون یکی فلانی هم هر روز با یه مدل ماشین می یاد دانشگاه ....
بی پول شماره 3: خب ای کیو اون فلانی باباش نمایشگاه اتومبیل داره.
بی پول شماره 2:وقتی زن یارو سوپری سر خیابون کمری داره خب معلومه این که باباش قصابه اوضاشون توپ تره نیوتن.!
بی پول شماره 1&2 با حسرت: آی ی ی ی ....![]()
بی پول ها همگی با هم : وای چه قدر هوا گرمه...![]()
من که می بینیم خیلی جو ناجوری بر ما حاکم است قصد دارم فضا را عوض کنم:
بی پول شماره 4(من )
:خب منم هر دفعه با یه ماشین می یام مگه ندیدین؟البته حق هم دارین می دونین چیه. بابام علاقه زیادی به رنگ مشکی داره اینه که همه شونو مشکی و یه مدل خریده ولی اگه دقت کنین پلاکاشون با هم تفاوت داره....!!!!!
بی پول شماره 1:ببخشید خانم دکتر الان نمی شد یک از اون ماشین مشکیاتونو وردارین بیارین ما این جوری برنزه نشیم؟!!!
بی پول شماره 4(من ) : من اصولا دوست ندارم هر روز ماشین بیارم .هر چی بابام اصرار می کنه یکی از این ماشینا رو ببر.دارن خاک می خورن!!!!!!!!!
می گم نه ...ماشین تک سر نشین واسه الودگی هوا بده
تازشم پیاده روی واسه سلامت خوبه!!!!!!!!!!!
تازشم این روزا مد ادم برنزه باشه !!![]()
بی پول شماره 3: بابای منم همون اول که کارخونه پیکان باز شد!!!!!!!!!یه چند تا پیکان مدل 59 خریده که برای یه عمرمون بس باشه...!!
بی پول شماره 1&2: لبخندی از شادمانی می زنند و طبع طنز آنها هم گل می کند که : ولی ما برعکس شما تنوع طلبیم هر روز با یه مدل ماشین با یه رنگ می یایم . سمند زرد ، پراید سبز ، پیکان سفید با خطوط نارنجی ، ون .....!!!
تازه خودمونم رانندگی نمی کنیم راننده داریم.!!!![]()
- اونا خدمتکارامونن که بدرقه مون می کنن تا دانشگاه!!!!!!!!!
من : خب اون بقیه که تو ماشینن چه کاره ان اون وسط؟![]()
و بی پولها همچنان منتظرند تا امروز یکی از راننده های بی پول شماره 1 &2 بیاید دنبال مان ...ولی نمی دانیم ایا با سمند زرد می آید ایا با پراید می آید ایا با ون می آید یا شایدم با بزرگترین و طویل ترین مدلش یعنی اتوبوس ویژه پر خدمتکار....
و اینگونه است که ما بی پولی مان را فراموش می کنیم و شروع می کنیم به چاخان کردن و خندیدن.بالاخره یه تاکسی جلو ما ترمز می کند . ![]()